تبليغاتX
خوابگاه این وری
پنجشنبه 3 خرداد1386

اصلا یادم نیست از کجا شروع شد ، وقتی آکام  در مورد خوابگاه این وری باهام صحبت کرد تقریبا همه کاراش انجام شده بود ،حتی نویسنده هاش معلوم بودن ،شاید اصلا فکر نمی کرد منم پایه باشم همکاری کنم ...اما اومدم .... اینجا بودن و اینجا نوشتن باعث شد دوستای 82 خیلی خوبی پیدا کنم ... خیلی خوب....من.... چاق ++ (همون گلابی سابق) ... دانشجوی کامپیوتر.... ورودی 81 .... دانشگاه علم و صنعت ایران  ...

فکر میکردم حتی اگه از خوابگاه این وری بریم(که خودم اولین نفر هستم) اینجا میتونه جای خوبی باشه برای یاد آوری روزهایی که با هم خندیدیم .... گریه کردیم .... دعوا کردیم .... بحث کردیم ..... غصه خوردیم  .... زندگی کردیم  ....فکر می کردم میتونیم یه خوابگاه مجازی داشته باشیم ... اما ... اما ...  دیگه اینجا موندن برام  معنایی نداره  ....

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

دوستتون دارم ... مرسی که تا حالا تحملم کردین ...

 

 

فقط یه خواهش : از همه بر و بچز این وری (دختردایی - شوکا - مریم گلی - بیزی جون - بابا مینا - و هر کسی که حداقل یه بار به اینجا سر زده)خواهش میکنم برای یادگاری هر چیزی که دوست دارن بنویسن ... به قول پ پ : "هر چه می خواهد دل تنگت بگو !"

 

 

  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:15  توسط چاق++  | 

~ ~ ~
یکشنبه 30 اردیبهشت1386
از مرداد 85 شروع شد، اونوقتا که جمیعاً واسه کارآموزی خوابگاه مونده بودیم، اونوقتا که بالای بلوک۸ رو گرفته بودیم، اونوقتا که بابامینا منو به فرزندی قبول کرد، اونوقتا که گرمتر بود، هم هوا و هم خودمون با هم دیگه!  یه تصمیم یهویی شد و خیلی ها گفتن بزن قدش، چاق++، دختر دایی، بابامینا، خانم عالی(یا همون مریم گلی)، شوکا، پت و مت و دیگران. یه سری نیمه راه بودن، یه سری هم نیومده برگشتن، یه سری هم دزدکی میان و میرن! یه سری هم اصلاً این صفحه رو، مخصوصاً تو دانشکده، به کل باز نمی کنن که نکنه یه وقت ملت ببینن و فکر کنن که طرف آکامه یا چاق++ !! یکی نیست بهشون بگه به جون عمه ام اینا دیگه همه ی وبلاگ خونای دانشکده می دونن چاق++ کیه آکام کیه!

...

ترم بعد خیلی ها نیستن. نمی دونم خوابگاه این وری بدون مثلاً بابامینا چه رنگی میشه؟ شاید همین رنگی بمونه ولی فک کنم کم رنگ تر شه.

همون مرداد ۸۵ یه تصمیم دیگه هم گرفتیم، می خواستیم یه قرار دسته جمعی بذاریم که چند سال دیگه که احتمالاً هیچکس نمی دونه اون یکی کجاست، ... همین دیگه! ببینیم همدیگه رو.

حالا من تاریخ و مکانش رو پیشنهاد میدم اگه خواستین بگین جابجا کنیم:

جمعه ی اول اردیبهشت ۸۹ (نمی دونم چه روزی میشه) ساعت ۱۰صبح جلو در خوابگاه اینوری

(فوقش تا ۱۰:۳۰ منتظر می مونیم. دیر نیاین ها! یعنی چندتاتون ممکنه بیاین؟!)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من دیگه این جا کاری ندارم، از این به بعد اینجا می نویسم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:51  توسط آکام  | 

~ ~ ~
یکشنبه 30 اردیبهشت1386
بابا چیه هی گیر دادین ؟!!

من یه بار کنکور دادم رتبه ام ۳ رقمی شد دانشگاه علم وصنعت قبول شدم  مثل ... هم پشیمونم که اومدم تو این ...

چیه هی همه میپرسن کنکورت چی شد ؟ کنکورت چی شد ؟ چرا اینقدر شما ها تاخیر فاز دارین ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:12  توسط چاق++  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 26 اردیبهشت1386
۱) امروز یاد فیلم "میم مثل مادر" افتادم ... اون فرشته خانمی که مامان بزرگه می گفت از لحظه ای که به دنیا میایم تا لحظه ای که می میریم مواظبمونه ... ( فرشته خانم ... )

۲) گاهی اونقدر به یه موضوع فکر می کنم که ازش یه غول می سازم ... اونوقت برای کشتن اون غوله کلی باید انرژی صرف کنم ... گاهی وقتا هم فقط زخمیش می کنم که دوباره بیاد سراغم و  اذیتم کنه ... (اما عمرا جولوش کم بیارم)

۳) چند تا فکر تو سرمه که بدجوری به فکر اجراشون هستم :

- سرمو تیغ بزنم

-... (به دلیل مغایرت با شئونات اخلاقی سانسور شد)

- حال خانم تایپی روبرو خوابگاه رو بگیرم . . . چون آدم فوق العاده بی شعور و عقده ای و بی شخصیتیه....  (اولین قدم رو امروز برداشتم که با شکست مواجه شد...)

۴) دوشنبه دارم میرم خونه

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن : اصلا سعی نکنین بین مطالب بالارابطه برقرار کنین ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:24  توسط چاق++  | 

~ ~ ~
شنبه 22 اردیبهشت1386
بار اول سر کلاس چهارم یا پنجم دبستان دیدمش. دوتایی روی  نیمکت اول می نشستیم و وقتی خانوممون روش به تخته می شد لواشک قسمت می کردیم...

بعد از اون سال دیگه ندیدمش تا سال سوم دبیرستان که اومد مدرسه ی ما. از همون روزا بود که کم کم "حسن" شد.

از وقتی اومدم تهران دیگه ندیدمش، حتی تلفنی هم با هم حرف نزدیم، دیگه کم کم داشتم  به سراغ نگرفتن از حسن و حسن بازیاش هم عادت می کردم تاچند شب پیش...

حالا هیچی نمی تونم بهت بگم، حتی روم نمی شه بهت تسلیت بگم، بیا یه بار دیگه هم حسن باش و تو به من تسلیت بگو، به خاطر حسن نداشتنم، و به خاطر اون شب که وقتی بعد از ۳سال به ماری زنگ زدم منو نشناخت! ۱۰دقیقه براش قسم خوردم که خودمم... ولی دروغ گفتم، من که اون نیستم...

می دونم که احتمالاً هیچ وقت اینجا رو نمی خونی اما پست "حسن" رو تو وبلاگ خوابگاه نوشتم که یادم بمونه خودمو گول نزنم، این جا حسن نداره...

 

تمام اون چیزایی که به خاطرشون اومدم اینجا و تمام اون چیزایی که این جا به دست آوردم و شاید هم نیاوردم، به از دست دادن اون چیزای کوچیک نمی ارزید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه بند ه خدا می گفت هرچی بزرگتر میشیم کم تعهدتر میشیم، چون تعهده قبلش اونقدر شکسته که دیگه شکستنش واسمون هیچ قبهی نداره.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:25  توسط آکام  | 

~ ~ ~
سه شنبه 18 اردیبهشت1386
وقتی میان ترم شبکه گند می زنی ....

وقتی پروژه ریز هیچ کاری نکردی و پیمان هی بهت گیر میده که ایده بده ...

وقتی پیش مشحون معروف شدی به کپ زدن ....

 وقتی ۲ خرداد ارائه آزسیستم داری و درست همون روز خونوادت از مکه میان و باید بری شهرستان ....

 وقتی گوشواره ای که تازه کادو گرفتی رو تو یه روز پر کار که تمام تهران رو زیر پا گذاشتی گم میکنی ...

 وقتی دوباره میشی مسئول سایت و مدیریت کل سایت رو به عهده ات میذارن ...

 وقتی هی میرآفتاب و ترابی برای انجمن ورزشی بهت گیر میدن و مسابقه طناب کشی و نمی دونم منچ و مارپله و پرش با اسب میخوان تو خوابگاه برگزار کنن و بعدش هم  لباس بنجول هایی که تو انبار خاک گرفته رو جایزه بدن...

وقتی از طرف کانون ایران شناسی به بهانه گلاب گیری می برنت کاشان اما سرت گول می مالن و از آبشار نیاسر سر در میاری و جلو مهمونت ضایع میشی ...

 وقتی تمرین والیبال نمیری و هی مجبوری از مربی فرار کنی ....

 وقتی نمیتونی مثل آکام اختراع کنی و به پوچی میرسی ...

 وقتی یه اخمخ (احمق) نشسته بغل دستت و هی میگه که دماغم کج شده یا نه ؟ و تو مجبوری که بگی نه زیاد تابلو نیست...  

چطور انتظار دارین وقتی از خیابون رد میشم یه زیر دریایی از آسمون نیفته رو سرم ....

آخه این چه زندگیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:53  توسط چاق++  | 

~ ~ ~
یکشنبه 9 اردیبهشت1386
فرض کن یه استاد داری که اسمش "پیمان کبیری" باشه(همون PK خودمون). باز فرض کن این آدم همه جا "پیمان" امضا کنه. بازم فرض کن که تو یه خوابگاهی باشی و تا حالا یه بارم کلمه ی  "کبیری" رو تلفظ نکرده باشی. از اون ورم فرض بگیر با دکتر برنگی هزارجور رودرواسی داشته باشی.

از این جا به بعد رو می تونی به جای فرض کردن، با من هم دردی کنی:

همین نیم ساعت پیش با خانم عالی رفتیم اتاق برنگی که خبر مرگمون پروژه پیشنهاد بدیم. همین طور که حرف می زدیم پرسید استاد ریزت کی بود؟ منم در کمال خونسردی: آقای دکتر پیمان (!!!!! )

خانم عالی که هنگ کرده بود یه لگد بهم زد، باز من نفهمیدم

آقای دکتر هم یه لبخندی زدن و گفتن: بله، آقای دکتر پیمان...

....

وقتی اومدیم بیرون تازه فهمیدم... واااااااااااااااای

به نظرت هیچ جور میشه این سوتی رو ماست مالی کرد؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:40  توسط آکام  | 

~ ~ ~
سه شنبه 4 اردیبهشت1386
دوشنبه هفته پیش با کمال تابلویی آز-ریز کپ زدیم و چون استاد شک کرد بی خیال تعطیلی دوشنبه بعدش شدیم و به استاد گفتیم که هفته آینده آزمایش رو یاد می گیریم و دوباره میایم انجام میدیم...(البته کلی نصیحتمون کرد که هدف یادگیریه و... و ... و ...و ما مثل سیب زمینی فقط سر تکون دادیم)

دوشنبه این هفته در حالی که فقط گروه ما اومده بود  باز هم با کمال پررویی با دختردایی و بیزی جون کپ زدیم  و از اونجایی که جناب مهندس دوباره شک کرد و ما هم بلد نبودیم که بهش توضیح بدیم ... دوباره مثل هفته قبل شروع کرد به نصیحت کردن ... حالا هفته پیش دلش از قبض موبایل دخترش پر بود ... این هفته دیگه چرا ؟!!..احتمالا به خاطر سرما خوردگیش بود ...

جلسه نصیحت که تموم شد ۳ تایی رفتیم تریا جشن گرفتیم و به خاطر ۲۰ ای که مشحون قراره به خاطر این تابلو بازی بهمون بده خوشحالی کردیم... به ما میگن یه دانشجوی واقعی...  

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط چاق++  | 

~ ~ ~
سه شنبه 28 فروردین1386
این یه رانی هلو بود که از بدشانسیش نصیب آکام شد ....

بابا ! شکمو ! به یه ذره هلو هم رحم نمیکنی ...!!!!!

..............................................

(این عکس(کدوم؟!) توسط آکام حذف شد.

به چاق++: همینه که هست)

...............................................

اون وقت به من  میگن چاق++

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:46  توسط چاق++  | 

~ ~ ~
شنبه 25 فروردین1386
اگه قد یه نفر ۱۶۵ سانتی متر باشه باید چند کیلو باشه که بهش بگن چاق++  ؟

این طوری که من دارم پیش میرم به زودی از صحنه روزگار محو میشما ..... یه فکری بکنین بابا ....

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : اولین اس ام اس توپی که تو سال ۸۶ بهم رسید :

احمدی نژاد بعد از ۴ سال : کار ما تموم شد ! کسی کاری نداره ! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:23  توسط چاق++  | 

~ ~ ~