تبليغاتX
خوابگاه این وری
پنجشنبه 28 دی1385
با عرض سلام و احترام واز این حرف ها

و چون شما ابداً اهل این حرف ها نیستید یک راست میروم سر اصل مطلب.

می دانید آقای مهندس! ما خیلی خوشبخت هستیم! ما خیلی خیلی خوشبخت هستیم! چون شما و سایر دوستان مهندس و حتی دکترتان ما را بسیار دوست می دارید و بسیار مواظب ما هستید. شما و دوستانتان برای ما لطف هایی می کنید که حتی پدر و مادرهامان هم هرگز در حق ما نکرده اند! مثلاً شما ایرانیت های بین این ور و آن ور را سه برابر بلندتر کرده اید تا نکند یه وقت خدای نکرده آن وری ها این وری ها را، یا این وری ها آن وری ها را ببینیم و به این ترتیب حتی اندکی از اهداف عالیه ای که شما و دوستانتان برای ما در نظر گرفته اید غافل شویم. شما یک خانم چشم سبز و یک خانم خواهر را دم در گذاشته اید تا نکند یک وقت گرگ ها ما را گول بزنند و ما با پوشش مغایر شئونات فلان بیرون برویم و توسط گرگ ها خورده شویم. شما خانوم ابوت را هر چند وقت می فرستید تا به اتاق های ما سرک کشی کنند و در حالی که نگاهشان گوشه های اتاق را اسکن می کند به ما بگویند: "خب چطورین؟!" !! و به این ترتیب "کمبود مامان"های ما جبران می شود. آخ اگر ما این خانوم ابوت را نداشتیم چه می کردیم!!! آخر وقتی ما شب ها تا خود صبح و از آن ور تا خود شب از سرما می لرزیدیم و ویژویژ باد بود که در اتاق های ما می پیچید، ایشان در کمال مهربونی توی اتاق گرم شان خواب به چشمشان نمی آمد! و این برای ما خیلی موهبت است! شما مهر امسال در نهایت رقت قلب تمام شبانه ها را اسکان دادید و حدود ۱۰۰ نفر را اضافه بر ظرفیت داخل خوابگاه کردید و با عدالت تمام آن ها را بین ما تقسیم کردید و در اتاق های ما و سالن مطالعه ها، که به هیچ دردی نمی خورند، اسکان دادید تا پول زیادی برای ما کسب کنید و با آن شب ها برای ما شیرموز و شیرعسل و ژله می فرستید تا ما از آن ها تولید علم و معرفت کنیم. شما حتی برای ما "شب به خیر خوابگاه" و "دانشجو" می فرستید تا ما را پرورش داده و فکر ما را از پرداختن به "فکر کردن" آزاد کنید. دوستان شما برای ما کارگاه های  "آموزش پیش از ازدواج"، "آموزش خود ازدواج"، "آموزش بعد از ازدواج"، و از این ها که تنها چیزهایی هستند که دوستان شما تشخیص داده اند ما نمی دانیم و باید بدانیم، برگزار می کنند تا ما هر چه سریع تر ازدواج کرده و سرمان توی آخور خودمان برود و زر زیادی نزنیم، زیرا زر زدن، آن هم زیادیش و آن هم توسط دانشجو جماعت از نوع شهرستانی، اصولاً چیز مفیدی نیست.

ما در این ایام امتحانات، به لطف شما و دوستانتان که جمعه پیش حتی به ما ماست موسیر هم دادید(!)، سنگ تمام می گذاریم! ما این روزها علم را در کاغذهای دراز و باریک با خط ریز تولید می کنیم و با خود سر امتحان می بریم تا نکند یک وقت مشروط شویم و وام ما نصف شود. آخر شما و دوستانتان آن قدر نگران درس ما هستید که که وام مشروطی ها را نصف کرده اید تا به خود آیند و ترم بعد بترکونند و معدل A بیارند و سکه جایزه بگیرند!

در کل شما خیلی باحالید! دمتان گرم! و در پناه دوستان کلفتتان همواره چاق باشید!

                                                                                      امضا

                                                                                      آکام از پادگان این وری

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:4  توسط آکام  | 

~ ~ ~
دوشنبه 25 دی1385

تولد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:5  توسط چاق++  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 20 دی1385
شما رو می دونم ولی من و این وری هایی که می شناسم این طوری هستیم که خیلی زیاد به چیزایی که داریم به دست میاریم فکر می کنیم اما به یه چیزی یا  فکر نمی کنیم یا خیلی کم فکر می کنیم: چیزایی که داریم از دست می دیم 

بدو بدو میری تا به یه چیزی برسی، تازه وقتی میرسی می فهمی که به بهایی که واسه ش دادی نمی ارزه. نه که بی ارزش یا کم ارزش باشه، اما هزینه ش خیلی سنگین تر از نتیجه شه! این فاجعه ست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قابل توجه همه ی این وری های و اون وری های مجاز (یعنی خواهر!) به مناسبت فرارسیدن ایام مبارک و ملکوتی فرجه ها هر شب از ساعت ۲۱ تا ۲۲ در اتاق آکام اینا مراسم آواز و غیره همراه با کلیپ زیبای "تو کلاس منتظر زنگ تفریح می شینم..." برگذار می گردد. در صورت کثرت تقاضا اجرای زنده "یا ما مجنونیم و..." نیز داریم. باشد تا فرجی شود و این هم اتاقی ما پاشه بیاد سر درس و مشقش 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه وقت سر پیدا کردن ربط بین دو تیکه این پست وقت نذارین هااا! هیچ ربطی به هم ندارن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:50  توسط آکام  | 

~ ~ ~
سه شنبه 19 دی1385
از اونجایی که موقع انتخابات مجلس خبرگان و شورای شهر خونه بودم توفیق اجباری نصیبم شد که برنامه های تلویزیون ایران رو ببینم...

یه گزارشی پخش شد که عین جمله هاشو اینجا میارم:

گزارشگر : آقا ! شما چرا اومدین رای بدین ؟

- : به هر حال وظیفه هر ایرانی هست که در انتخابات شرکت کنه ... منم اومدم که در صحنه حضور داشته باشم و یه مشتی هم تو دهن آمریکا بزنم ...!!!!!!!!!!

جمله آخرو حال میکنین ؟؟(شنیدنش یه لطف دیگه ای داشت...انگار که میخواست یه لیوان آب هم بخوره...چون میگن آب خیلی خاصیت داره!!!!)

طرف از خواب روز تعطیلش زده ... این همه راهو پا شده اومده ... انگشتش هم که جوهری شده ... حالا یه مشت هم بزنه مگه چی میشه ؟... یه مشت که این حرفا رو نداره .... داره ؟!!! خوب بذارین بزنه .... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:12  توسط چاق++  | 

~ ~ ~
یکشنبه 17 دی1385

 

"قوقولي قوقو روز اومد فرداي ديروز اومد..."

وقتي صب با اين ترانه دلنشين كه با صداي نعره آساي خودم ضبط شده بيدار شم،

وقتي همش 4 ساعت خوابيده باشم،

وقتي 10 دقيقه به 10 مي فهمم كه 10 ارائه سمينار دارم،

وقتي ميرم تو كلاس و مي فهمم اسلايدهامو نياوردم،

وقتی با هزار مصیبت CD اسلایدها رو بهم می رسونن اما نوبت ارائه م که میشه می بینم باز نمی شه،

وقتي استاد ميزنه تو سرم كه تا حالا هر كار واسه پروژه م كرده م مالي نبوده و من بيخود خيال برم داشته كه كار تمومه،

وقتي معتاد به چاي هستم و تا شب چاي به خونم نمي رسه،

وقتي پام به خوابگاه خراب شده نرسيده سركار خانوم كاستلو پاچه مو مي گيره،

وقتي با سردرد 42 درجه بالاي صفر ولو ميشم كه كپه مرگمو بذارم،

وقتی یه خورده بعد یه sms بیخود بیدارم می کنه،

...

می خوام صد سال سیاه فردایی نباشه که بخوام یه روز سگی دیگه رو شروع کنم و به یه شب سگی دیگه بچسبونم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم فکر می کنم موبایلمو بفروشم. این جوری هم از شر alarm مسخره ش راحت میشم هم از دست یه phonebook با ۲۳۸ تا اسم که ۱۱۲ تاش تو گروه friends چپیدن. فک کن!! توهم ۱۱۲ تا دوست کلی توقع بیجا واسه یه شهرستانی بی جنبه ایجاد می کنه و وقتی روز تولدش فقط ۴ تا (همش ۴ تا ها!!) sms داشته باشه، اونوقت ضربه ی روحی می خوره.

نتیجه: موبایل هاتونو بفروشید تا در سلامت جسمی و روحی زندگی کنید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:15  توسط آکام  | 

~ ~ ~
جمعه 15 دی1385
میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. "شما" را به "تو"،  "تو" را به هیچ بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده ی نجات بخش هستند.

...

از یاد مران که اینگونه شناسایی ها بیشتر از عداوت، انسان را خاک می کند. مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیکترین کسان خویش، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو می آیند، بشور!

...

در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک، چیزی به جای نمی گذارد. مهر، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد.

...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرسی رفیق، بعضی چیزا هرگز فراموش نمی شن... همین!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:0  توسط آکام  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 7 دی1385
ما بروبچ خوابگاه اینوری به این بازی دعوت شدیم. یه کم دیر کردم ولی خوب چون اصراااااار کردن باشه!

و اما پنج چیزی که احتمالن در مورد خوابگاه این وری نمی دونید(اگرم میدونید به روی خودتون نیارید دیگه!):

۱. مریم رجبی از وقتی شوهر کرده صورتشو مثل مهتابی سفید می کنه سایه آبی-نقره ای میزنه با ماتیک سرخ و صب تا شب را میفته تو خوابگاه اینوری و هی به این و اون میگه ایشاالله به هرکی میخوای برسی  وقتی هم عروس خانم صداش میکنیم میگه: وااای! مردم از بس هی عروس خانوم صدام کردن!!!!! (واسه اونایی که نمیدونن: مریم رجبی همه کاره خوابگاه اینوریه! باور کن!!)

۲. هر شب شام بلوک ۱و۲ کم میاد

۳. م.ه دور آخر رو شروع کرده (منظورم دور آخر مرور درساشه)

۴. امیر مهدی یاد گرفته قبل از اینکه درو وا کنه و بپره وسط اتاق اول در بزنه و اجازه بگیره.

۵. فیلمی که شورا صنفی خوابگاه اینوری واسه جشن شب یلداشون گذاشتن "مکس" بود!!!!

کسی رو هم به بازی دعوت نمی کنم چون تاریخ مصرفش گذشته

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:15  توسط آکام  | 

~ ~ ~