تبليغاتX
خوابگاه این وری
یکشنبه 30 اردیبهشت1386
از مرداد 85 شروع شد، اونوقتا که جمیعاً واسه کارآموزی خوابگاه مونده بودیم، اونوقتا که بالای بلوک۸ رو گرفته بودیم، اونوقتا که بابامینا منو به فرزندی قبول کرد، اونوقتا که گرمتر بود، هم هوا و هم خودمون با هم دیگه!  یه تصمیم یهویی شد و خیلی ها گفتن بزن قدش، چاق++، دختر دایی، بابامینا، خانم عالی(یا همون مریم گلی)، شوکا، پت و مت و دیگران. یه سری نیمه راه بودن، یه سری هم نیومده برگشتن، یه سری هم دزدکی میان و میرن! یه سری هم اصلاً این صفحه رو، مخصوصاً تو دانشکده، به کل باز نمی کنن که نکنه یه وقت ملت ببینن و فکر کنن که طرف آکامه یا چاق++ !! یکی نیست بهشون بگه به جون عمه ام اینا دیگه همه ی وبلاگ خونای دانشکده می دونن چاق++ کیه آکام کیه!

...

ترم بعد خیلی ها نیستن. نمی دونم خوابگاه این وری بدون مثلاً بابامینا چه رنگی میشه؟ شاید همین رنگی بمونه ولی فک کنم کم رنگ تر شه.

همون مرداد ۸۵ یه تصمیم دیگه هم گرفتیم، می خواستیم یه قرار دسته جمعی بذاریم که چند سال دیگه که احتمالاً هیچکس نمی دونه اون یکی کجاست، ... همین دیگه! ببینیم همدیگه رو.

حالا من تاریخ و مکانش رو پیشنهاد میدم اگه خواستین بگین جابجا کنیم:

جمعه ی اول اردیبهشت ۸۹ (نمی دونم چه روزی میشه) ساعت ۱۰صبح جلو در خوابگاه اینوری

(فوقش تا ۱۰:۳۰ منتظر می مونیم. دیر نیاین ها! یعنی چندتاتون ممکنه بیاین؟!)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من دیگه این جا کاری ندارم، از این به بعد اینجا می نویسم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:51  توسط آکام  | 

~ ~ ~
شنبه 22 اردیبهشت1386
بار اول سر کلاس چهارم یا پنجم دبستان دیدمش. دوتایی روی  نیمکت اول می نشستیم و وقتی خانوممون روش به تخته می شد لواشک قسمت می کردیم...

بعد از اون سال دیگه ندیدمش تا سال سوم دبیرستان که اومد مدرسه ی ما. از همون روزا بود که کم کم "حسن" شد.

از وقتی اومدم تهران دیگه ندیدمش، حتی تلفنی هم با هم حرف نزدیم، دیگه کم کم داشتم  به سراغ نگرفتن از حسن و حسن بازیاش هم عادت می کردم تاچند شب پیش...

حالا هیچی نمی تونم بهت بگم، حتی روم نمی شه بهت تسلیت بگم، بیا یه بار دیگه هم حسن باش و تو به من تسلیت بگو، به خاطر حسن نداشتنم، و به خاطر اون شب که وقتی بعد از ۳سال به ماری زنگ زدم منو نشناخت! ۱۰دقیقه براش قسم خوردم که خودمم... ولی دروغ گفتم، من که اون نیستم...

می دونم که احتمالاً هیچ وقت اینجا رو نمی خونی اما پست "حسن" رو تو وبلاگ خوابگاه نوشتم که یادم بمونه خودمو گول نزنم، این جا حسن نداره...

 

تمام اون چیزایی که به خاطرشون اومدم اینجا و تمام اون چیزایی که این جا به دست آوردم و شاید هم نیاوردم، به از دست دادن اون چیزای کوچیک نمی ارزید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه بند ه خدا می گفت هرچی بزرگتر میشیم کم تعهدتر میشیم، چون تعهده قبلش اونقدر شکسته که دیگه شکستنش واسمون هیچ قبهی نداره.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:25  توسط آکام  | 

~ ~ ~
یکشنبه 9 اردیبهشت1386
فرض کن یه استاد داری که اسمش "پیمان کبیری" باشه(همون PK خودمون). باز فرض کن این آدم همه جا "پیمان" امضا کنه. بازم فرض کن که تو یه خوابگاهی باشی و تا حالا یه بارم کلمه ی  "کبیری" رو تلفظ نکرده باشی. از اون ورم فرض بگیر با دکتر برنگی هزارجور رودرواسی داشته باشی.

از این جا به بعد رو می تونی به جای فرض کردن، با من هم دردی کنی:

همین نیم ساعت پیش با خانم عالی رفتیم اتاق برنگی که خبر مرگمون پروژه پیشنهاد بدیم. همین طور که حرف می زدیم پرسید استاد ریزت کی بود؟ منم در کمال خونسردی: آقای دکتر پیمان (!!!!! )

خانم عالی که هنگ کرده بود یه لگد بهم زد، باز من نفهمیدم

آقای دکتر هم یه لبخندی زدن و گفتن: بله، آقای دکتر پیمان...

....

وقتی اومدیم بیرون تازه فهمیدم... واااااااااااااااای

به نظرت هیچ جور میشه این سوتی رو ماست مالی کرد؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:40  توسط آکام  | 

~ ~ ~
جمعه 24 فروردین1386
الان این هم اتاقی نشسته ور دل من گیر داده بنویس که ما فردا قراره بریم موزه هنرهای معاصر آیس پک بخوریم!!!!!!!

شرمنده که ما گول خوردیم و نوشتیم آخه یه پیشنهادی داد که نتونم رد کنم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:6  توسط آکام  | 

~ ~ ~
جمعه 18 اسفند1385

 

در پى دستگيرى ۳۳ تن از فعالان زن در روز يكشنبه ۱۳ اسفند، مقابل دادگاه انقلاب، ۷ تن ديگر از زنان فعال كه جزو دستگيرشدگان نبودند، تلفنى به وزارت اطلاعات فرا خوانده شده‌اند. همچنين در پى اعتصاب غذاى بازداشت‌شدگان، حال سه تن از آنان رو به وخامت گذاشته ولى مسئولين زندان اوين از آوردن پزشك براى آنها خوددارى كرده‌اند. همچنين سه نفر از زندانيان از بند ۲۰۹ به بند عمومى كه محل نگهدارى زندانيان عادى است منتقل شده‌اند.

دیروز روز جهانی زن بود، ما کجا بودیم؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:12  توسط آکام  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 9 اسفند1385
دیگه داشت کپک میزد!

وقتی آخرین پستو گذاشتم فکرشم نمیکردم این قدر آپ کردنم طول بکشه، ولی کشید یه چن وقت ولایت بودم و جوگیر شدم یادم رفت خوابگاهی هستم! بعدش هم این PK پاشو کرد تو یه کفش که الا و بلا تو باید واسم نمی دونم چی چی اختراع کنی! منم گفتم روش زمین نمونه براش اختراع کردم حالام هستم خدمتتون.

عرضم به حضورتون که

۱. فعلاً این ور فقط بوی کنکور میده، دوستان دارن هفته آخری ره یکساله میرن! خدا حفظشون کنه. واسه سلامتی و رتبه ی زیر ۵۰شون جمیعاً دعا

۲. هر وقت بیکار بودین هرچی فحش بلدین نثار این جابر الاغ نفهم (ببخشیدها!) کنید خودم از خجالتتون درمیام. اگرم قابلیتشو دارین حالیش کنین که واسه ۳ واحد بیخود ۱ سال (۱سال ها!) یکیو عقب بندازه یعنی چی! ولی خیلی تلاش نکنین چون جابر کلاً قابلیت فهمیدن نداره!

۳. یه سوال: وقتی آنالوئی (آره همون آنالوئی!) بالا برگه کوئیز من می نویسه "بابامینا" و بالا برگه بابا مینا می نویسه "آکام" و ۴از۵های زیر برگه هامونو خط میزنه و می نویسه "صفر"، آخرش چی میشه؟!

۴. کسی سی دی ۳ آخرین سامورائی رو نداره؟! خدا از این هم اتاقی نگذره که فیلم ناقص میده بچه ببینه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:23  توسط آکام  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 28 دی1385
با عرض سلام و احترام واز این حرف ها

و چون شما ابداً اهل این حرف ها نیستید یک راست میروم سر اصل مطلب.

می دانید آقای مهندس! ما خیلی خوشبخت هستیم! ما خیلی خیلی خوشبخت هستیم! چون شما و سایر دوستان مهندس و حتی دکترتان ما را بسیار دوست می دارید و بسیار مواظب ما هستید. شما و دوستانتان برای ما لطف هایی می کنید که حتی پدر و مادرهامان هم هرگز در حق ما نکرده اند! مثلاً شما ایرانیت های بین این ور و آن ور را سه برابر بلندتر کرده اید تا نکند یه وقت خدای نکرده آن وری ها این وری ها را، یا این وری ها آن وری ها را ببینیم و به این ترتیب حتی اندکی از اهداف عالیه ای که شما و دوستانتان برای ما در نظر گرفته اید غافل شویم. شما یک خانم چشم سبز و یک خانم خواهر را دم در گذاشته اید تا نکند یک وقت گرگ ها ما را گول بزنند و ما با پوشش مغایر شئونات فلان بیرون برویم و توسط گرگ ها خورده شویم. شما خانوم ابوت را هر چند وقت می فرستید تا به اتاق های ما سرک کشی کنند و در حالی که نگاهشان گوشه های اتاق را اسکن می کند به ما بگویند: "خب چطورین؟!" !! و به این ترتیب "کمبود مامان"های ما جبران می شود. آخ اگر ما این خانوم ابوت را نداشتیم چه می کردیم!!! آخر وقتی ما شب ها تا خود صبح و از آن ور تا خود شب از سرما می لرزیدیم و ویژویژ باد بود که در اتاق های ما می پیچید، ایشان در کمال مهربونی توی اتاق گرم شان خواب به چشمشان نمی آمد! و این برای ما خیلی موهبت است! شما مهر امسال در نهایت رقت قلب تمام شبانه ها را اسکان دادید و حدود ۱۰۰ نفر را اضافه بر ظرفیت داخل خوابگاه کردید و با عدالت تمام آن ها را بین ما تقسیم کردید و در اتاق های ما و سالن مطالعه ها، که به هیچ دردی نمی خورند، اسکان دادید تا پول زیادی برای ما کسب کنید و با آن شب ها برای ما شیرموز و شیرعسل و ژله می فرستید تا ما از آن ها تولید علم و معرفت کنیم. شما حتی برای ما "شب به خیر خوابگاه" و "دانشجو" می فرستید تا ما را پرورش داده و فکر ما را از پرداختن به "فکر کردن" آزاد کنید. دوستان شما برای ما کارگاه های  "آموزش پیش از ازدواج"، "آموزش خود ازدواج"، "آموزش بعد از ازدواج"، و از این ها که تنها چیزهایی هستند که دوستان شما تشخیص داده اند ما نمی دانیم و باید بدانیم، برگزار می کنند تا ما هر چه سریع تر ازدواج کرده و سرمان توی آخور خودمان برود و زر زیادی نزنیم، زیرا زر زدن، آن هم زیادیش و آن هم توسط دانشجو جماعت از نوع شهرستانی، اصولاً چیز مفیدی نیست.

ما در این ایام امتحانات، به لطف شما و دوستانتان که جمعه پیش حتی به ما ماست موسیر هم دادید(!)، سنگ تمام می گذاریم! ما این روزها علم را در کاغذهای دراز و باریک با خط ریز تولید می کنیم و با خود سر امتحان می بریم تا نکند یک وقت مشروط شویم و وام ما نصف شود. آخر شما و دوستانتان آن قدر نگران درس ما هستید که که وام مشروطی ها را نصف کرده اید تا به خود آیند و ترم بعد بترکونند و معدل A بیارند و سکه جایزه بگیرند!

در کل شما خیلی باحالید! دمتان گرم! و در پناه دوستان کلفتتان همواره چاق باشید!

                                                                                      امضا

                                                                                      آکام از پادگان این وری

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:4  توسط آکام  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 20 دی1385
شما رو می دونم ولی من و این وری هایی که می شناسم این طوری هستیم که خیلی زیاد به چیزایی که داریم به دست میاریم فکر می کنیم اما به یه چیزی یا  فکر نمی کنیم یا خیلی کم فکر می کنیم: چیزایی که داریم از دست می دیم 

بدو بدو میری تا به یه چیزی برسی، تازه وقتی میرسی می فهمی که به بهایی که واسه ش دادی نمی ارزه. نه که بی ارزش یا کم ارزش باشه، اما هزینه ش خیلی سنگین تر از نتیجه شه! این فاجعه ست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قابل توجه همه ی این وری های و اون وری های مجاز (یعنی خواهر!) به مناسبت فرارسیدن ایام مبارک و ملکوتی فرجه ها هر شب از ساعت ۲۱ تا ۲۲ در اتاق آکام اینا مراسم آواز و غیره همراه با کلیپ زیبای "تو کلاس منتظر زنگ تفریح می شینم..." برگذار می گردد. در صورت کثرت تقاضا اجرای زنده "یا ما مجنونیم و..." نیز داریم. باشد تا فرجی شود و این هم اتاقی ما پاشه بیاد سر درس و مشقش 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه وقت سر پیدا کردن ربط بین دو تیکه این پست وقت نذارین هااا! هیچ ربطی به هم ندارن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:50  توسط آکام  | 

~ ~ ~
یکشنبه 17 دی1385

 

"قوقولي قوقو روز اومد فرداي ديروز اومد..."

وقتي صب با اين ترانه دلنشين كه با صداي نعره آساي خودم ضبط شده بيدار شم،

وقتي همش 4 ساعت خوابيده باشم،

وقتي 10 دقيقه به 10 مي فهمم كه 10 ارائه سمينار دارم،

وقتي ميرم تو كلاس و مي فهمم اسلايدهامو نياوردم،

وقتی با هزار مصیبت CD اسلایدها رو بهم می رسونن اما نوبت ارائه م که میشه می بینم باز نمی شه،

وقتي استاد ميزنه تو سرم كه تا حالا هر كار واسه پروژه م كرده م مالي نبوده و من بيخود خيال برم داشته كه كار تمومه،

وقتي معتاد به چاي هستم و تا شب چاي به خونم نمي رسه،

وقتي پام به خوابگاه خراب شده نرسيده سركار خانوم كاستلو پاچه مو مي گيره،

وقتي با سردرد 42 درجه بالاي صفر ولو ميشم كه كپه مرگمو بذارم،

وقتی یه خورده بعد یه sms بیخود بیدارم می کنه،

...

می خوام صد سال سیاه فردایی نباشه که بخوام یه روز سگی دیگه رو شروع کنم و به یه شب سگی دیگه بچسبونم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم فکر می کنم موبایلمو بفروشم. این جوری هم از شر alarm مسخره ش راحت میشم هم از دست یه phonebook با ۲۳۸ تا اسم که ۱۱۲ تاش تو گروه friends چپیدن. فک کن!! توهم ۱۱۲ تا دوست کلی توقع بیجا واسه یه شهرستانی بی جنبه ایجاد می کنه و وقتی روز تولدش فقط ۴ تا (همش ۴ تا ها!!) sms داشته باشه، اونوقت ضربه ی روحی می خوره.

نتیجه: موبایل هاتونو بفروشید تا در سلامت جسمی و روحی زندگی کنید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:15  توسط آکام  | 

~ ~ ~
جمعه 15 دی1385
میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند، می گویند و می خندند. "شما" را به "تو"،  "تو" را به هیچ بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده ی نجات بخش هستند.

...

از یاد مران که اینگونه شناسایی ها بیشتر از عداوت، انسان را خاک می کند. مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیکترین کسان خویش، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو می آیند، بشور!

...

در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک، چیزی به جای نمی گذارد. مهر، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد.

...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرسی رفیق، بعضی چیزا هرگز فراموش نمی شن... همین!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:0  توسط آکام  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 7 دی1385
ما بروبچ خوابگاه اینوری به این بازی دعوت شدیم. یه کم دیر کردم ولی خوب چون اصراااااار کردن باشه!

و اما پنج چیزی که احتمالن در مورد خوابگاه این وری نمی دونید(اگرم میدونید به روی خودتون نیارید دیگه!):

۱. مریم رجبی از وقتی شوهر کرده صورتشو مثل مهتابی سفید می کنه سایه آبی-نقره ای میزنه با ماتیک سرخ و صب تا شب را میفته تو خوابگاه اینوری و هی به این و اون میگه ایشاالله به هرکی میخوای برسی  وقتی هم عروس خانم صداش میکنیم میگه: وااای! مردم از بس هی عروس خانوم صدام کردن!!!!! (واسه اونایی که نمیدونن: مریم رجبی همه کاره خوابگاه اینوریه! باور کن!!)

۲. هر شب شام بلوک ۱و۲ کم میاد

۳. م.ه دور آخر رو شروع کرده (منظورم دور آخر مرور درساشه)

۴. امیر مهدی یاد گرفته قبل از اینکه درو وا کنه و بپره وسط اتاق اول در بزنه و اجازه بگیره.

۵. فیلمی که شورا صنفی خوابگاه اینوری واسه جشن شب یلداشون گذاشتن "مکس" بود!!!!

کسی رو هم به بازی دعوت نمی کنم چون تاریخ مصرفش گذشته

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:15  توسط آکام  | 

~ ~ ~
جمعه 10 آذر1385

دارن ایرانیت های اطراف خوابگاه این وری رو بلندتر می کنن. نمی دونم تا کجا می خوان بلندشون کنن! اول هم از دیوار ما بین بلوک۲(این ور) و بلوک۳(اون ور) شروع کردن. گویا این تنها مشکلی بوده که جناب آقای دکتر(!!) جبل عاملی، حین بازدید از خوابگاه این وری، متوجهش شدن! چقدر هم سریع دست بکار شدن؟! شوفاژ چندتا از اتاق ها که سوراخ شده بود و اتاق ها رو آب ورداشته بود، تازه ۱-۲ هفته بعدش فهمیدن(!!) که باید یه کاری کرد! اونوقت پروژه ی ایرانیت ها سه سوت به مرحله اجرا رسید!!! ما که حرفی نداریم، اون قدر بلندشون کنن تا بمیرن!!

فقط برام جای سواله که مگه این همه سال ارتفاع این دیوارها چه مشکلی پیش آورده بود که دارن این همه پول بی صاحب خرجشون می کنن؟! و آیا آقایون فراموش کردن که اون مرتیکه کثافتی که شبونه می اومد تو خوابگاه این وری از دیوار نیومد، از در حسینیه اومد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:38  توسط آکام  | 

~ ~ ~
جمعه 26 آبان1385
زهرا: وااااااای!  من خیلی سردرگمم ، بعید می دونم دیگه چیزی بتونه نجاتم بده... فک کنم دیگه باید به اکس پناه ببرم.

من: چیه باز..؟؟!!

زهرا: ببین... این همه چیز تو این دنیا هست و من هیچی نمی دونم... این همه آدم مختلف وجود داره، اونوقت ما فقط تو یه محیط بسته موندیم...

من: نه که از همین محیط بسته ش خیلی داریم استفاده می کنیم!!

زهرا: ... آره خوب!! ...

من شیشه آبلیمو رو از یخچال درمی آرم.

زهرا: ... حس می کنم مغزم تحمل اینو نداره که اون همه چیز یه دفه بهش وارد شه...فک می کنم ما...

من: پاشو بیا آبلیمو بزن به صورتت پوستت خوب شه!!

زهرا:

من:

زهرا:

من:

زهرا:

من:

زهرا:

من:

شما: ....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:43  توسط آکام  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 9 شهریور1385
بازم تولده. آمنه فروزنده هم متولد شد! مبارک باشه آمی جون

چقدر این هفته تولد داشتیم، چقدر ما خوشبختیم  ولی خوشبخت تر بودیم اگه این نامردا جدا تولد می گرفتن و ما دو بار کیک می خوردیم  

خوب بروبچ، وقتشه که به اطلاع عموم ملت خوابگاهی این وری برسونم که عصر امروز لیلا و آمنه پولاشونو رو هم گذاشتن و واسمون مهمونی گرفتن   برای ورود به جشن ارائه ی کارت خوابگاه (واسه اسکان تابستون ها!) الزامی می باشد. اگر داشتید و ارائه ندادید خدا ازتون نگذره اما اگه نداشتید که ارائه بدید یا یه ضامن معتبر دست و پا کنید، یا برگه ی مهمان رو کنید. حضور خانم ها پورتوکل، نقوی، پوربخش، رجبی ممنوع می باشد.  

در ضمن در صورت استطاعت (درست نوشتم؟) مالی انواع موسیقی بزن و بکوب و برقص () همراه داشته باشید آخه اینا کامپولوتر غیر اسلامی شون منزل تشریف نداره. بهمراه داشتن هرنوع ابزار برنده یا آتشزا جرم محسوب می شود و با مجرم به طور دلخواه برخورد خواهد شد.

در پایان برای همه ی بروبچ غایب طلب مغفرت می کنم. 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:7  توسط آکام  | 

~ ~ ~
یکشنبه 5 شهریور1385
دیروز تولد دوست گلمون لیلا صمیمی بود  اما چون اینترنت نداشتیم با یه روز تاخیر بهش تبریک میگیم.

از طرف همه: لیلا جون تولدت مبارک  

_00____00___00000____0000000___0000000___00____00_
_00____00__00___00___00___00___00___00____00__00__
_00000000__0000000___000000____000000_______00____
_00____00__00___00___00________00___________00____
_00____00__00___00___00________00___________00____

_0000000____00___0000000 ___0000000 ___00____00
_00___00____00___00___00 ___0000000 ___00____00
_000000_____00___0000000______00______00000000
_00___00____00___00_000_______00______00____00
_0000000____00___00___00______00______00____00

_00000______000000_____00____00__
_
00__00____00____00_____00__00___
_00___00___00000000_______00_____
_00__00____00____00_______00_____
_00000_____00____00_______00
_____

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:10  توسط آکام  | 

~ ~ ~
شنبه 28 مرداد1385
دوستی داشتم که همیشه اینو می گفت: گمشدیم گر در میان خویشتن، جستجوئی لازم است.

حالا من دور از جون گم شدم تو خودم! ولی جستجو بلد نیستم

نکنه من اینا رو می گم، شما فکر کنید بروبچ این وری به پوچی رسیدن!!!

ما هم شنیدیم که می گن، ولی یه وقت شما باور نکنیدها، اینا همه ش شایعه س، همهش از دسیسه های بروبچ اون وریه، به جون خانوم جونم اینا این جا به جز 

دختردائیم که حال نداره بره عروسی خواهرش و

بابام اینا که روزی ۱۷ وعده به نیت ۱۷ رکعت نماز روزانه به معضل امروز جامعه ی دختران می فکره و دلش واسه همسایه هاشون (۴تا خونه این ور، ۴تا خونه اون ور) یه ذره شده و

گلابی که نمی دونم چش شده که هی آپ میکنه هی پاک میکنه باز آپ میکنه باز پاک میکنه و

پت که نذر کرده شبی یه فیلم هنری ببینه و نفهمه و

چار پنج تا دیگه،

بقیه ی دوستان، زبونم لال، ای همچین در صحت کامل به سر می برن.

ما هیچم به پوچی نرسیدیم فقط گم شدیم که اونم خیالی نیس، شب موقع حضور غیاب مریم خانوم اجرکم عندالله، از زیر سنگم شده پیدامون میکنه.

پس حالا که خیال جمیع همه مون راحت شد بریم به بابام اینا بپیوندیم تا معضل جامعه ی امروز دخترانو حل کنیم. ما را از تجارب مرغوب و کمک های نقدی و فقط نقدی تون بی نصیب نذارید. در این راستا، دست بروبچ خوابگاه اون وری و اون ورتری ها را هم با حفظ شئونات اخلاقی می فشاریم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:4  توسط آکام  | 

~ ~ ~
جمعه 27 مرداد1385
ما در کتاب ها بیهوده پرسه زدیم

                               هیچ نفهمیدیم

کلمات را چون سقز بیهوده سق زدیم

                                         هیچ نفهمیدیم

ما شیشه ی عینکمان را قطور می کردیم

ما ندانسته

چه کارها که نکردیم با ذهن و با کلام

                               ...آینده را به کودکان سر کوی باختیم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:46  توسط آکام  | 

~ ~ ~