سلام به بر و بچ خوابگاهي، از خوابگاه اين وري گرفته تا اون وري و اون ورتريها.
ما بروبچ خوابگاه اين وري تصميم گرفتيم كه يك وبلاگ بزنيم و اين كارو كرديم. ميدونيد برا چي؟ الان براتون ميگم.
بچهها يه سؤال!
چند قطره مايع وقتي كنار هم قرار بگيرند، چيكار ميكنند؟
پاسخ خيلي سادهست. يك قطره واحد ولي بزرگتر رو تشكيل ميدن.
ولي اگه چند تكه سنگ كنار هم باشن، هر چقدر هم اونارو به هم نزديك كنيم، بازم يكي نميشن.
اين قاعده كلي طبيعته. هر چه موجودات سختتر و قالبيتر باشن وبه كليشهها و قالباشون بيشتر چسبيده باشن، انعكاس تصوير موجودات اطراف در درونشون مشكلتر ميشه و احتمال يكي شدن و بزرگتر شدنشون هم كمتر. ولي اگه موجودات نرمتر و انعطاف پذيرتر باشن، آمادگي و استعدادشون برا بزرگتر شدن و جذب شدن تو اجتماع بيشتر ميشه. درسته؟
اما يه سؤال ديگه!
شما چيزي سرسخت تر از آب سراغ دارين؟!
يه سنگ بزرگ كه از كوه سرازير ميشه اگه تو مسيرش با مانع و سنگ استوار ديگهاي برخورد كنه ، اونقدر اونجا ميمونه تا مانع خودش از سر راهش كنار بره، ولي آب نه. آب به محض اينكه به مانع استواري برخورد كنه، اول سعي ميكنه اونو با جريان طبيعي با خودش همراه كنه و اگه نشد سعي ميكنه اونو جا بذاره و ازش عبور كنه و از ريزترين شكافهاي اون فرار كنه و اگه نتونست، اونو دور ميزنه و اگه بازم نتونست اونقدر پشت سنگه ميايسته و با آبهاي پشت سرش يكي ميشه تا به اندازه كافي نيرو جمع كنه تا سنگ رو به جلو هل بده يا از روش عبور كنه.
ما هم بايد مثل آب جاري سهم خودمونو از جادههاي سر راهمون بگيريم. يكي از اون جادهها خوابگاه ست .
يادمه روز اولي كه اومدم خوابگاه، خيلي شرايط بدي داشتم.موقع جدا شدن از پدر و مادرم يسره گريه ميكردم.
همون موقع يه دختر خانومي اومد جلو و گفت: "حتماً ورودي جديدي. چرا گريه ميكني؟ چشم به هم بزني ميگذره و تموم ميشه. تازه بعدش كه تموم شد ناراحتم ميشي." تو دلم گفتم:" چقدر اين دختره خوشحاله؟!" اما حالا كه سه سال از اون موقع ميگذره، ميبينم راست ميگفت. درسته ماههاي اول همش گريه بود ولي بعدش كم كم عادت كردم.
خوابگاه گذشته از مشكلاتش قشنگيهاي خاص خودشو داره. يه بچه خوابگاهي طعم يه زندگي مستقل از خانواده رو ميچشه و بهتر از يه كسي كه همش پيش خانوادهاش بوده ميتونه رو پاش وايسه.زندگي تو خوابگاه يعني زندگي كنار دوستا، جوك گفتن، خنديدن با هم و...
حتي سكوتي كه آخر هفته خوابگاه رو فرا ميگيره، زيباست. الان كه برام اين روزها كم كم داره تموم ميشه ، شايد خوشحالم ولي بيشتر ناراحتم. اي كاش قدر اين فرصتها رو بيشتر ميدونستم. وقتي بچهها پيشنهاد اين وبلاگ رو دادند با خودم گفتم ميتونه فرصت خوبي برا جبران سالهاي از دست رفته خوابگاهي، باشه. دوست دارم حداقل اين آخر عمري كارمفيد (به نظر خودم مفيد) هرچند ناچيز انجام داده باشم.
اينم بگم ما نيومديم اينجا به كسي بد بگيم چون هممون اينو ميدونيم كه وقتي فردي با يه انگشت به شخص ديگهاي اشاره ميكنه بايد بدونه كه سه انگشت ديگش به سمت خودش برگشته.
بچههاي خوابگاهي و غير خوابگاهي بايد بدونيم كه ما هممون اومديم استوارانه آب بمونيم و يخ نزنيم. هميشه فرصت جاري شدن و با دريا ملاقات كردن، هست. ما جستجوي سرسختي و استواري در دل نرم و انعطاف پذير رو، بايد به بچههاي بعد خودمون منتقل كنيم.
بياييد زيباييهاي اطرافمان را ببينيم، آنها را بزرگ كنيم و زيباتر زندگي كنيم.
در پايان اين نوشته هم از همتون معذرت ميخوام كه چشماتونو خسته كردم .
منتظر ايده ها ونظراتتون هستيم.
