تبليغاتX
خوابگاه این وری
چهارشنبه 1 شهریور1385

سلام به بر و بچ خوابگاهي، از خوابگاه اين وري گرفته تا اون وري و اون ورتريها.

ما بروبچ خوابگاه اين وري تصميم گرفتيم كه يك وبلاگ بزنيم و اين كارو كرديم. مي­دونيد برا چي؟ الان براتون مي­گم.

بچه­ها يه سؤال!

 چند قطره مايع وقتي كنار هم قرار بگيرند، چيكار ميكنند؟

 پاسخ خيلي ساده­ست. يك قطره واحد ولي بزرگتر رو تشكيل ميدن.

ولي اگه چند تكه سنگ كنار هم باشن، هر چقدر هم اونارو به هم نزديك كنيم، بازم يكي نمي­شن.

اين قاعده كلي طبيعته. هر چه موجودات سخت­تر و قالبي­تر باشن وبه كليشه­ها و قالباشون بيشتر چسبيده باشن، انعكاس تصوير موجودات اطراف در درونشون مشكلتر مي­شه و احتمال يكي شدن و بزرگتر شدنشون هم كمتر. ولي اگه موجودات نرمتر و انعطاف پذيرتر باشن، آمادگي و استعدادشون برا بزرگتر شدن و جذب شدن تو اجتماع بيشتر مي­شه. درسته؟

اما يه سؤال ديگه!

 شما چيزي سرسخت­ تر از آب سراغ دارين؟!

 يه سنگ بزرگ كه از كوه سرازير مي­شه اگه تو مسيرش با مانع و سنگ استوار ديگه­­اي برخورد كنه ، اونقدر اونجا مي­مونه تا مانع خودش از سر راهش كنار بره، ولي آب نه. آب به محض اينكه به مانع استواري برخورد كنه، اول سعي مي­كنه اونو با جريان طبيعي با خودش همراه كنه و اگه نشد سعي ميكنه اونو جا بذاره و ازش عبور كنه و از ريزترين شكافهاي اون فرار كنه و اگه نتونست، اونو دور ميزنه و اگه بازم نتونست اونقدر پشت سنگه مي­ايسته و با آبهاي پشت سرش يكي مي­شه تا به اندازه كافي نيرو جمع كنه تا سنگ رو به جلو هل بده يا از روش عبور كنه.

ما هم بايد مثل آب جاري سهم خودمونو از جاده­هاي سر راهمون بگيريم. يكي از اون جاده­ها خوابگاه ست .

 

يادمه روز اولي كه اومدم خوابگاه، خيلي شرايط بدي داشتم.موقع جدا شدن از پدر و مادرم يسره گريه مي­كردم.

همون موقع يه دختر خانومي اومد جلو و گفت: "حتماً ورودي جديدي. چرا گريه مي­كني؟ چشم به هم بزني ميگذره و تموم مي­شه. تازه بعدش كه تموم شد ناراحتم مي­شي."  تو دلم گفتم:" چقدر اين دختره خوشحاله؟!" اما حالا كه سه سال از اون موقع ميگذره، ميبينم راست مي­گفت. درسته ماههاي اول همش گريه بود ولي بعدش كم كم عادت كردم.

خوابگاه گذشته از مشكلاتش قشنگيهاي خاص خودشو داره. يه بچه خوابگاهي طعم يه زندگي مستقل از خانواده رو ميچشه و بهتر از يه كسي كه همش پيش خانواده­اش بوده ميتونه رو پاش وايسه.زندگي تو خوابگاه يعني زندگي كنار دوستا، جوك گفتن، خنديدن با هم و...

حتي سكوتي كه آخر هفته خوابگاه رو فرا مي­گيره، زيباست. الان كه برام اين روزها كم كم داره تموم مي­شه ، شايد خوشحالم ولي بيشتر ناراحتم. اي كاش قدر اين فرصتها رو بيشتر مي­دونستم. وقتي بچه­ها پيشنهاد اين وبلاگ رو دادند با خودم گفتم مي­تونه فرصت خوبي برا جبران سالهاي از دست رفته خوابگاهي، باشه. دوست دارم حداقل اين آخر عمري كارمفيد (به نظر خودم مفيد) هرچند ناچيز انجام داده باشم.

اينم بگم ما نيومديم اينجا به كسي بد بگيم چون هممون اينو ميدونيم كه وقتي فردي با يه انگشت به شخص ديگه­اي اشاره مي­كنه بايد بدونه كه سه انگشت ديگش به سمت خودش برگشته.

بچه­هاي خوابگاهي و غير خوابگاهي بايد بدونيم كه ما هممون اومديم استوارانه آب بمونيم و يخ نزنيم. هميشه فرصت جاري شدن و با دريا ملاقات كردن، هست. ما جستجوي سرسختي و استواري در دل نرم و انعطاف پذير رو، بايد به بچه­هاي بعد خودمون منتقل كنيم.

  بياييد زيباييهاي اطرافمان را ببينيم، آنها را بزرگ كنيم و زيباتر زندگي كنيم.

 

در پايان اين نوشته هم از همتون معذرت مي­خوام كه چشماتونو خسته كردم .

 

منتظر ايده ها ونظراتتون هستيم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:51  توسط شوکا  | 

~ ~ ~