تبليغاتX
خوابگاه این وری
شنبه 22 اردیبهشت1386
بار اول سر کلاس چهارم یا پنجم دبستان دیدمش. دوتایی روی  نیمکت اول می نشستیم و وقتی خانوممون روش به تخته می شد لواشک قسمت می کردیم...

بعد از اون سال دیگه ندیدمش تا سال سوم دبیرستان که اومد مدرسه ی ما. از همون روزا بود که کم کم "حسن" شد.

از وقتی اومدم تهران دیگه ندیدمش، حتی تلفنی هم با هم حرف نزدیم، دیگه کم کم داشتم  به سراغ نگرفتن از حسن و حسن بازیاش هم عادت می کردم تاچند شب پیش...

حالا هیچی نمی تونم بهت بگم، حتی روم نمی شه بهت تسلیت بگم، بیا یه بار دیگه هم حسن باش و تو به من تسلیت بگو، به خاطر حسن نداشتنم، و به خاطر اون شب که وقتی بعد از ۳سال به ماری زنگ زدم منو نشناخت! ۱۰دقیقه براش قسم خوردم که خودمم... ولی دروغ گفتم، من که اون نیستم...

می دونم که احتمالاً هیچ وقت اینجا رو نمی خونی اما پست "حسن" رو تو وبلاگ خوابگاه نوشتم که یادم بمونه خودمو گول نزنم، این جا حسن نداره...

 

تمام اون چیزایی که به خاطرشون اومدم اینجا و تمام اون چیزایی که این جا به دست آوردم و شاید هم نیاوردم، به از دست دادن اون چیزای کوچیک نمی ارزید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه بند ه خدا می گفت هرچی بزرگتر میشیم کم تعهدتر میشیم، چون تعهده قبلش اونقدر شکسته که دیگه شکستنش واسمون هیچ قبهی نداره.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:25  توسط آکام  | 

~ ~ ~